حوصله ام سر رفته بود و داشتم بین کانال های دوربین های مداربسته ی بیمارستان چرخ می زدم همینطوری.توی یکی از کانال های CCU، یک پسر جوان را دیدم که کنار تخت یک پیرمرد خم شده بود و داشت با دقت تمام، صورت پیرمرد را با ریش تراش اصلاح می کرد. روی همین تصویر فیکس شدم. انقدر صبر کردم تا پسر جوان کل صورت پیرمرد را با حوصله اصلاح کرد؛ بعد پارچه ای که روی بدن پدرش پهن کرده بود و من توی تصویر دوربین از پشت میز خودم نمی دیدم اما کاملا می توانستم حدس بزنم که پارچه باید پر از موهای ریز شده باشد را جمع کرد و بُرد که یک جا بِتِکاندش.و من حس کردم در همان لحظه، همانجا بین تخت های CCU بود که کل خستگی روزم از تنم در رفت.ضمیمه 1 : بالاخره! بعد از نزدیک به چهارسال "بی عروسی"گی (!) در کرونا، یک نفر پیدا شد که من را به عروسی پسرش دعوت کند.انقدر عروسی نرفته بودم که اصلا یادم رفته بود چه لباس ها و کفش هایی دارم.ضمیمه 2 : انقدر از حرف های مرضیه و فاطمه درباره ی شوهرهایشان خندیدم که واقعا کبود شده بودم!ضمیمه 3 : یکی از این کتاب های پرفروش نیویورک تایمز را شروع کرده ام؛ "ما تمامش می کنیم".به گمانم کتاب در طی ترجمه به زبان فاخر فارسی، عمیقا دچار سانسور شده! :))ضمیمه 4 : هنوز کمر و پایم درد می کنند. اما از آن وضعیت اسفناک خارج شده.ضمیمه 5 : همیشه فکر می کردم باید آنها را تکرار کنم.همیشه فکر می کردم باید در شخص دیگری دنبال همان چیزها بگردم. همان تکه کلام ها. همان اصطلاح ها. همان خنده ها و همان برق چشم ها.از یک جا به بعد، آدم متوجه می شود هیچ آدمی تکرارشدنی نیست. هر آدمی جای خودش را دارد و اینکه تلاش کنیم فردی را بیابیم که شبیه شخص دیگری باشد، اشتباه محض است. باید هر کس را همانطور که هست، دوست داشت. همانطور که
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: دوشنبه
1 اسفند
1401 ساعت: 12:57